من می روم ...
و تو ...
به یاد می آوری؟؟؟
زیبا ترین پائیز زندگی را ...
در بکر ترین تصویر طبیعت!
به یاد می آوری ای عشق؟! ...
آن دختری را ...
با چشمان عاشق و وحشی ...
گونه های سرخ و انابی ...
و با روسری قرمز و قهوه ای ...
رها بودیم و آزاد!! ...
همچون برگ های زرد و نارنجی ...
در باد های آرام و پر سوز پائیز!!! ...
و بی امان! ...
تاب می خوردیم و شانه به شانه ی هم ...
آرام و عاشقانه ...
ازین بی پروایی لذت می بردیم! ...
و اکنون ...
چه سخت که دیگر وقت سفر است ..
سفری بی خبر ...
و بی امان ...
در چنگ باد های پائیز ...
می روم! ...
اینبار برای داشتنت ...
و از دست ندادنت! ...
می روم ...
و تو ...
باز هم شانه به شانه ام می آیی!
چه بی قرار می گویم ...
دلم من گرفت زین جا!
هوس سفر نداری؟ ...
ز غبار این بیابان!!!
و تو عاشقانه!
دل می بری از هر چه هست و نیست ...
و ریشه می کَنی از همه خاک های قدیمی ...
و چه بی پروا و مطمئن ...
ریشه می کُنی در قلبم ...
و می رویم ...
جایی که دیگر چنگ حسودی نباشد!
می رویم!
این شعر رو از وبلاگ یکی از دوستانم برداشتم!!!!!
چون خیلی دوسش داشتم اینجا درجش کردم...
با سپاس از دوستم....

ازماه
پنجره های زیادی را پرانتز باز
نگهداشته ام
اما همیشه
آخر سر
دستی
(ماه را به روی من )
و من تا می آیم
ماه را از اول
زمین زود می رسد به روز
پنجره های زیادی
در من
فراموش می مانند ...
شاعر: مهیار
رازها به هم می پیچند
فقط باله های نقره ای و سرخ پیداست
انگار حرفی نزده باشی
و زمین به احترام کشتی کوچکت
خاک و جنگل و
ریل های آهن را فراموش کند
در حالیکه هنوز گوش چسبانده ای
که قطار کی می رسد
در هر بار خواستن ات تهی می شوم
از مسافرانی که بر عرشه قدم می زنند
از دکمه های پیراهن ام
و کاغذهایی که پشت و رویشان سفید است
انگار چیزی ننوشته باشی
و سکوت برخیزد از سطرها
بپیچد میان ساقه های بلند ذرت
فرو روم در تنه ی درختی که
حوالی خانه ی توست
تنه ی درختی که بدنه ی کشتی است
پاروهاست
میز تحریری که بر آن می نویسی
حالا ترس
بر حوله و پیراهن های پشمی نشسته
و با انگشت پاهایم بازی می کند
شبحی که در اشیاء خانه نفوذ می کند
با آنها یکی می شود
انگار وردی نخوانده باشی
و ناشناخته ها ظهور می کنند
از هر پیراهن صدایی شنیده می شود
از هر شانه سر
دندانه ای گم می شود
و باله های سرخ و طلایی
بر خلاف جهت آب حرکت می کنند
انگار کودکی در ساحل
قلعه های ماسه ای می سازد
و تو برای نجات دادنش به دریا می روی
کودک خانه های ماسه ای را رها می کند
و به سمت کلبه ای می دود
که سال ها کسی در آنجا نیست
وقتی به شهر می روی
سایه ها قد می کشند در کنج های اتاق
روی پرده ها
می دوند از این سو به آن سوی خانه
ته سیگارهایشان را در گوشتم خاموش می کنند
وقتی نگاه نمی کنم
پشت سرم ایستگاهی می شود
پر از چمدان
و مسافرانی که با هم حرف می زنند
همین که به سمتشان بر می گردم
ایستگاه
اتاق خواب کوچکم می شود
و مسافران ,
عروسک ها , در , کتابخانه
ساعت را روی زمان آمدنت
کوک می کنم
عقربه ها دور باله های سرخ و طلایی می چرخند
و کشتی در مرکز جهان
لنگر انداخته است
انگار وعده ای نداده باشی
و من هر روز تا وسط اقیانوس
می روم
و بر می گردم
شاعر: دوست خوبم مهیار

استوا
طرف تو
برف می بارد
قهوه ی سیاه سفارش می دهی
گوشی ات روی دیوار چین به لرزه در می آید
انگشت ات قایقی را در اقیانوس آرام غرق می کند
طرف من
روز است
چای دارچین سفارش می دهم
باید ستون فقراتم را به حالت اول برگردانم
زیر سیگاری میان مان
از تنه ی درختی در استواست
زمین به دور خودش می چرخد
فنجان ها و فندک و
قدم هایمان به هم نزدیک می شوند
کوه ها محو می شوند
مه رفته است
حرف می زنیم
و زمین
میز کافه ای است
در خیایان هفت تیر
که از چرخش باز نمی ایستد
آخرین مشتری های کافه ایم
که زمین را ترک می کنیم
همانطور که می چرخیم
با سرخوشی
در حالیکه خطوط لب هایمان
بر فنجان ها
نقش بسته است
شاعر : مهیار

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!
- از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.
- چرا چنین چیزی را میخواهی؟ به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.
- خواهش میکنم. آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود واگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بیرون کشید. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب!اینجا چقدر مرطوب است!» و فرشته تاسف خورد.
- میتوانی مرا بین مردم ببری؟ میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین کرد. کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت. به جز عده ی اندکی، کسی به یاد او نبود.کوروش بسیار غمگین شد اما گفت: اشکالی ندارد. خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند. فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند: عبدالله! قاسم! …
- هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!
فرشته گفت: این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.
- اعراب؟!
- بله. تو آنها را نمیشناسی. آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناورایران حکومت میکردی و حتی چندین قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!
فرشته بسیار تاسف خورد.
سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود. بعد از مدتی کوروش گفت: تو می دانیکه من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم. مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟
- در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟
- اسلام
- چگونه آیینی است؟
- نیک است
و کوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید …
- نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.
- همین؟!
کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.
- پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.
- خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم راتسکین دهد.
فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس ازچند دقیقه مرد از کوروش پرسید: راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست…
- مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن …
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زیـــر آب اسـت
ایـنبار نـه بیــگانه که دشـمن ز خـود است صد ننـگ به ما کـه روح تو بی تاب است
