من.. تو.. ما

هر چه که از تنها دل من بر آید

دل تنگ شده ام ..

برای پاییز و تنهایی هاش دلتنگ شده ام وقتی لحظه به لحظه گرما میبارد..

آه که من برای این تابستان لعنتی زاده نشده ام ..

مانده است کمی ، به طلوع شهریور و شور و شوقی برای رسیدنت ..

دل تنگ شده ام..

برای فصلی که تنهایی اش می ارزد به همه دوستیها..

هر سال عاشق میشوم و مست از تو ..

بهشت ، پاییزم آرزوست ..

-----------------------------------------

این دنیا با همه زیبائی هاش پوچ و بی مفهومه..

عالیه همه چی.. کامل و پرفکت اما آخرش که چی ..

انسانی آسیب پذیر، تبعید شده به این دنیای فانی

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط سالی نظرات ()


من همین جام ..

من همین جام . .

عزیز ترینم . .

آسمان ابری . .

برگها زرد . .

هوا سرد . .

دلم سبز . .

چشم به راه . .

من همین جام . .

---------------------------------------

پ.ن : قوی شدم.. اینقدر که اینجا رو باز کنم

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢ ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط سالی نظرات ()


چای سبز ..

روزها برفی... آدمها برفی . .  دلها برفی ..

 

چه خوب که دستان تو گرم .. دل تو گرم

 

                                                        و

 

                                                           دل مــــــن هم . .

 

---------------------------

 

ذهنم پر هیاهوست اما دلم گرم است . .

همه ی کابوس هایم را درمان می شود وقتی از چشمهایت میشنوم دوستت دارم..

کاش کابوس همه ی آدمها درمان شود و دلشان گرم..

 

--------------

 

فوت خاله بزرگ - اگه بهشت و جهنمی هست ..پس جاش تو بهشته با ظلم هایی که شد در حقش

 

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط سالی نظرات ()


گذشت ..

 

 

 

گذشت ..

 

تمام شد..

 

ته ذره احساسم هم ..

 

او آمد .. دیر آمدی ..

 

رفتم ..

 

زود تر از 7 اردیبهشت ..

 

دیشب همه تلاشم را کردم ..

 

خاطره ای حتی .. یا طمع بوسه هایم را حتی ...

 

نیامد به خاطرم ..

 

فراموش کردم .. نه ..

 

گم کردم ..

 

گویی هیچ گاه نبوده ای ..

 

نه بوده ای .. تلخ هایش را خیلی بیشتر بوده ای ..

 

دیگر نمی لرزد دلم ..وقتی حتی نام خواننده ای با نام تورا ... میشنود گوشهایم..

 

دیگر نمی لرزد دستانم ... وقتی حتی می گذرم از سر کوچه خیابانت ..

 

هیچ فکرش را می کردی؟

 

هیچ فکرش را نمی کردم ..

 

تجربه را تجربه نکن ..

 

بدرود عشقی که بود و مال تو نبود ...

 

عشق بود و تو نبود ...

 

تو بودی و عشق نبود ..

 

بدرود ..

 

 ---------------------------------------------------

اسراف کردم ...

 

همه عشق و محبتم..

 

خیلی برایت ریخت و پاش کردم ...

 

2 سال بی انصافیست...

 

 اما تمام لحظه هایی که من پی تو بودم و تو پی دیگری

 

اسراف کردم عشق پاکی که تو با تمام فهمیدنهایت نفمیدی ...

 

قدر نشناختی ..

 

 الان می فهمم...چون قدرم را بیش میداند ..

 

پوکر باز من شدم ... این بار خدا تاس را به نفع من ریخت ...

 

2 تا 6

 

دیدی؟

 

بهت گفته بودم خدا با دلشکستگان است ...

+ نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط سالی نظرات ()


خوشبختی ...

 

 

تازگی ها معنی تازه ای برای خوشبختی پیدا کردم...

 

من خوشبختم ...

 

نه به واسطه بودن کسی

 

بلکه به واسطه بودنِ خودم ... خانواده ام ...

 

و آن کَس که دوست دارد با منِ خوشبخت باشد...

 

و

 

این را فهمیدم

 

خوشبختی هم تکامل دارد...

 

--------------------------------------------

 

فکر میکردم بودنت خوشبختی است ... اما همین اعتقاد ما را بدبخت کرد ...

 سنگدلی نیست اما ... ما اشتباه می کردیم...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط سالی نظرات ()


کمی دیر است

 

انگار مدتی است که احساس می کنم

 

خاکستری تر از دو سال گذشته ام

 

احساس می کنم که کمی دیر است...

 

دیگر نمی توانم

 

هر وقت خواستم

 

در بیست سالگی متولد شوم

 

 

انگار

 

فرصت برای حادثه

 

از دست رفته است

 

از ما گذشته است که کاری کنیم

 

کاری که دیگران نتوانند

 

فرصت برای حرف زیاد است

 

 

اما

 

اما اگر گریسته باشی

 

اه...

 

مردن چقدر حوصله می خواهد

 

بی انکه در سراسر عمرت

 

یک روز ، یک نفس

 

بی حس مرگ زیسته باشی!

 

 

انگار

این سالها که می گذرد

 

چندان که لازم است

 

دیوانه نیستم

 

احساس می کنم که پس از مرگ

 

عاقبت

 

یک روز

 

دیوانه می شوم!

 

 

شاید برای حادثه باید

 

گاهی کمی عجیب تر از این باشم

 

با این همه تفاوت

 

احساس می کنم که کمی بی تفاوتی

 

بد نیست!

 

 

حس می کنم که انگار

 

نامم کمی کج است

 

و نام خانوادگی ام ، نیز

 

از این هوای سربی

 

خسته است

 

 

امضای تازه من

 

دیــگـــر

 

امضای روزهای دبستان نیست

 

 

ای کاش

 

آن نام را دوباره

 

پیدا کنم

 

 

ای کاش

 

آن کوچه را دوباره ببینــم

 

انجا که ناگهان

 

یک روز نام کوچــکم از دستم

 

افتاد

 

و لابه لای خاطره ها گم شد

 

آنجا که یک کودک غریبه

 

با چشمهای کودکی من نشسته است

 

از دور

 

لبخند او چقدر شبیه من است!

 

 

آه، ای شباهت دور!

 

ای چشمهای مغرور!

 

این روزها که جرات دیوانگی کم است

 

بگذار باز هم به تو برگردم!

 

بگذار دست کم

 

گاهی تو را به خواب ببینم!

 

بگذار در خیال تو باشم!

 

بگذار...

                قیصر امین پور

----------------------

مرده شور تو و آن خواب های کذایی با تو بودن را ببرد...

                                                                          

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط سالی نظرات ()